چقدر فرزندتان را می‌شناسید؟

آرزویی متفاوت. توجه خانواده بجای فرزند به موبال است
فهرست مطالب

آرزویی متفاوت

زنگ انشاء بود. خانم معلم موضوع را روی تخته نوشت:

«بنویسید بزرگ‌ترین آرزویتان چیست؛ آرزویی که دوست دارید خدا همین حالا برایتان برآورده کند.»

دانش‌آموزان کم‌کم مداد در دست گرفتند، سرشان را پایین انداختند و شروع به نوشتن کردند. بعضی با خط‌خطی، بعضی با فکر، بعضی با هیجان و بعضی با چشمانی خیره به نقطه‌ای دور.

معلم در سکوت از میان نیمکت‌ها می‌گذشت. گهگاه مکثی می‌کرد، نگاهی به دفترها می‌انداخت، لبخند می‌زد. هیچ نمی‌دانست که یکی از آن کاغذها قرار است تکانش بدهد.

ساعت کلاس که تمام شد، برگه‌ها را جمع کرد و در کیفش گذاشت تا در خانه با خیال راحت بخواندشان.

 

مطالعه و بررسی انشاءها

شب، بعد از انجام کارهای خانه، یک چای برای خودش ریخت، نشست روی مبل، چراغ مطالعه را روشن کرد و شروع به خواندن. چند انشا را خواند؛ بعضی ساده بودند، بعضی بامزه، بعضی کودکانه و شیرین. تا اینکه به یکی از انشاها رسید که مکثش طولانی شد.

خط‌ها آشنا بودند. نثر، کودکانه اما پخته بود. و محتوا…

«خدایا، می‌خوام یه آرزوی خاص داشته باشم. می‌خوام منو تبدیل کنی به تلویزیون!
آره، تلویزیون.
چون وقتی تلویزیون روشنه، همه دورش جمع می‌شن. بهش نگاه می‌کنن. صداش رو گوش می‌کنن.
کسی حرفش رو قطع نمی‌کنه. هیچ‌کس نمی‌گه بعداً.
بابا وقتی خسته‌ست هم بهش نگاه می‌کنه. مامان وقتی ناراحته هم روشنش می‌کنه.
هیچ‌وقت نمی‌ذارن خراب بمونه، زود تعمیرش می‌کنن.
همه‌ی خونه به خاطر اون ساکت می‌شن و نگاهش می‌کنن.
منم دوست دارم یه بار اینجوری دیده بشم.
دوست دارم یه روز مثل تلویزیون مهم باشم.
فقط همین…»

دست معلم لرزید. کاغذ را پایین آورد. نگاهش خیره ماند.

در همین لحظه، همسرش وارد خانه شد و وقتی چشمان خیس همسرش را دید، با نگرانی پرسید:
– چی شده؟

زن بدون اینکه نگاه از کاغذ بردارد، گفت:
– این انشا رو یکی از بچه‌هام نوشته…

مرد کاغذ را گرفت، خواند، و زیر لب گفت:
– واقعاً پدر و مادر این بچه باید خودشون رو جای اون بذارن…

زن سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:
– این خط، دست‌خط دختر خودمونه…

 

آیا وقت دیده و شنیده شدن فرزندانمان نرسیده؟!

چقدر از دنیای درونی فرزندتان خبر دارید؟

آیا آن‌قدر که به صفحه‌ی تلویزیون نگاه می‌کردید، به چشمانش نگاه کرده‌اید؟
شاید همین امشب وقت خوبی باشد برای گفت‌وگوی بدون قضاوت، بدون قطع کردن، و پر از گوش دادن به فرزندتان.

و راستی…
این داستان مربوط به سال‌ها پیش است؛ زمانی که تلویزیون، ستاره خانه‌ها بود.
اما حالا، آن نقش را گوشی‌های موبایل گرفته‌اند؛
با صدایی بیشتر، نوری شدیدتر، و حضوری پُررنگ‌تر.
فرزندان‌مان دیگر آرزو نمی‌کنند تلویزیون شوند؛

شاید در دلشان می‌گویند:
«کاش یک موبایل بودم!»

پس بیایید، پیش از آن‌که دیر شود، گوشی را کنار بگذاریم
و نگاه کنیم… به آن‌که واقعاً نیاز دارد دیده شود!

 

شما چه نظری دارید؟

چقدر این داستان برایتان آشنا است؟ چه نظری در مورد این موضوع دارید؟ لطفا نظر خود را از طریق بخشِ دیدگاه پایین همین صفحه با ما و سایر خوانندگان به اشتراک بگذارید. سپاس! 🔅

 

بروزرسانی مقاله: 28 تیر 1404

این مقالات را هم بخوانید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *